تبليغاتX
چتر








چتر

مادرانه نوشتن

رفته دستشويي. من دم درايستادم بهش ميگم اميرحسين دستاتو بشور. محل نميذاره. دوباره ميگم: امير حسين خان با شمام ميگم دستاتو بشور! يهو برميگرده سمت من ميگه: اصلن تقصير منه كه به دنيا اومدم! با تعجب نگاش ميكنم. ميگه جدي ميگم مامان، به دنيا اومدن خيلي كار سختيه، من ديگه به دنيا نميام.....

.

.

.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390ساعت 13:11 توسط میترا رضائی|



خطاست اگر بیاندیشیم عشق حاصل مصاحبت دراز مدت و با هم بودنی مجدانه است .

عشق ثمره ی خویشاوندی روحی است و اگر این خویشاوندی در لحظه ای تحقق نیابد ,

در طول ساليان و حتی نسل ها نیز تحقق نخواهد یافت .

عشق میزبانی مهربان است , گر چه برای میهمان ناخوانده ,خانه ی عشق سراب است و مایه ی خنده .

عشق رازی ست مقدس ,برای کسانی که عاشقند , عشق برای همیشه بی کلام می ماند

اما برای کسانی که عشق نمی ورزند , عشق شوخی بی رحمانه ای بیش نیست .

عشق در ردای افتادگی از کنارمان می گذرد , اما ما میترسیم و از او می گریزیم ,یا در تاریکی پنهان می شویم ,یا اینکه تعقیبش می کنیم و به نام او دست به شرارت می زنیم !

عشق تنها راه آزادی در دنیاست, زیرا چنان روح را تعالی می بخشد ،

که قوانین بشری و پدیده های طبیعی مسیر آن را تغییر نمی دهند .

                                    

 جبران خليل جبران


پ.ن1: برگشتم چون دليل رفتنم اشتباه بود .... به همين سادگي.

پ.ن2:عشق اتفاق باشكوهي است اما هر اتفاق باشكوهي عشق نيست.

پ.ن3:من عاشقم!

نوشته شده در شنبه هجدهم تیر 1390ساعت 10:41 توسط میترا رضائی|



من برگشتم

.

.

.


نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت 22:24 توسط میترا رضائی|



خداحافظ همين حالا!

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم شهریور 1389ساعت 16:59 توسط میترا رضائی



من این باررا به دست خدا می سپارم، و خود را آزاد میکنم!

***

دیدگانم دیدگان خدا است.من با دیده جان میبینم. من راه گشوده را به

چشم می بینم. هیچ مانعی بر سر راهم نیست. من طرح کامل را به

روشنی می بینم.

 ***

گوشم گوش خدا است. من با گوش جان می شنوم. من مقاومت نمی

کنم و مشتاق هدایتم. من بشارتهای خوش شادمانی عظیم را می شنوم.

***

چون با خدا یگانه ام پس با خیر و مصلحت خود نیز یگانه ام. چون خدا هم

بخشاینده است و هم موهبت، پس بخشاینده را نمیتوانم از موهبت جدا

كنم*

 

*کتاب بازی زندگی و راه این بازی،فلورانس اسکاول شین

پي نوشت: اين كتاب توسط دوستي به من هديه شد. خواندمش و لذت بردم. خواستم شما روهم در چند جمله اش شريك كنم.بي هيچ قضاوتي!

نوشته شده در سه شنبه دوم شهریور 1389ساعت 23:53 توسط میترا رضائی|




مطالب پيشين
» ياس فلسفي پسركم
» عشق
» آمدم
» خداحافظي
» سلامی دوباره به آفتاب
» دلتنگي
» مادر
» بسوزان عشق کن
» دروغ
» غرور خسته ام...
Design By : ParsSkin.Com